الشيخ حسين المظاهري

268

جهاد با نفس (فارسى)

منصور كه در جريان كار بود مىگويد : من فرماندار را به جاى او قصاص مىكنم و مىكشم ، اما اين را هم بدانيد كه اگر ابن‌مقفع پيدا شد ، همه شما را مىكشم ، خلاصه ابن‌مقفع اين گونه مىسوزد و از بين مىرود . اما چرا ؟ براى زبانش نيش‌دارش ، مسخره بازى و غرورش ، براى يك خنده بى جا . يك كسى ميهمان حاكمى بود ، دو تا كبوتر بريان كرده برايش آوردند ، او تبسم كرد . گفت : براى چه خنديدى ؟ ميهمان گفت : قضيه‌اى دارم ، در جوانى كه راهزن بودم اموال تاجرى را گرفتم و خواستم او را بكشم ، اصرار مىكرد كه مرا نكش ، دو تا كبوتر آنجا پيدا شد ، روكرد به اين كبوترها و گفت : از شما شهادت مىخواهم كه من مظلوم كشته شدم ، من به تاجر خنديدم كه چه مىگويى ؟ حالا آن قضيه به يادم افتاد . تبسم مىكنم كه چه مىگفت ؟ با وجودى كه با حاكم رفيق بود ، گفت : جلاد بيا ، اين دو كبوتر همان شاهدانند ، برو سر اين مرد را بزن و برايم بياور . يك خنده بى جا ، گفتار بى جا ، علاوه بر اين كه فشار قبر دارد و نامه عمل پر مىشود ، بعضى اوقات عقده‌ها مىآورد ، اختلافهاى خانوادگى و دشمنيها مىآورد . انسان مسلمان بايد مواظب زبانش باشد ، خصوصاً ، شما كه نخبه‌هاى جامعه و مربى هستيد حرف بى جا نزنيد ؛ اول فكر كنيد و